دومنیکو اینجنیتو Domenico Ingenito؛شاعری میان زبانها و مکانهای مختلف

(دکتر دومینکو اینجنیتو/عکس: محمدحسین نیکوپور)
محمدحسین نیکوپور: دکتر دومنیکو اینجنیتو Domenico Ingenito؛ شاعر پارسی گوی ایتالیایی، در ششمین جشنواره منطقه یی شعر فجر در شیراز حضور یافت و به سخنرانی پرداخت. وی که متولد سال 1382میلادی است تحصیلات خود را در مقطع کارشناسی رشته ی علوم ارتباطات دردانشگاه شرق شناسی ناپل؛ کارشناسی ارشد در رشته ی زبان ها و فرهنگ های تطبیقی در دانشگاه بلونیا و دکترای زبان و ادبیات پارسی دردانشگاه شرق شناسی ناپل به پایان رسانده و هم اکنون در یکی از کالج های وابسته به دانشگاه آکسفورد به تدریس زبان پارسی اشتغال دارد. از وی آثار بسیاری درحوزه ی ایران شناسی و زبان و ادبیات پارسی به چاپ رسیده است که از آن میان می توان به ترجمه ایتالیایی گزیده ای از اشعار فروغ فرخزاد اشاره نمود. دومنیکو اینجنیتو که به عکاسی هم علاقه دارد در زمینه عکاسی معاصر ایران پژوهشهایی انجام داده تا پیرامون حقیقت محدودیتهای جان انسان تامل کند. متن سخنرانی این دوستدار شعر پارسی را می خوانید:
می دانم که قرار بود در مورد اوضاع تدریس زبان فارسی در ایتالیا سخن بگویم. از دوستان عزیزی که محبت کردند و من را دعوت کردند پوزش می خواهم، ولی ترجیح می دهم درباره ارتباط شاعرانهای که بین من و زبان و ادب پارسی در خلال سالهای اخیر شکل گرفت به اختصار حرف بزنم. دلیل چنین گستاخیام این است که به نظر من داستان پیدایش عشق به فارسی در دل و جان یک جوان ایتالیایی می تواند بهتر از هر چیز دیگری حقیقت حضور ادبیات ایران در کشور ما، ایتالیا را روشن کند. دیدار من و این سرزمین،آغاز مسلسلوار تجلیهای گوناکونی بوده است که باعث شد جان و روح من بر خط و مرز شاعری میان زبانها و مکانهای مختلف متمرکز شود. در ابتدا می خواستم سرّ نمایشی تصاویر را کشف کنم در مقابل پیوند آن با هر چه ناگفتنی است، یا ممنوع و غیر قابل تجسم. در زمینه عکاسی معاصر ایران پژوهشهایی انجام دادم تا پیرامون حقیقت محدودیتهای جان انسان تامل کنم. بحران بی انتهایی داشتم. ولی خدا همیشه در خون رگ گردنم جریان داشت.
در پرتغال زندگی می کردم، عکاسی تدریس می کردم و داوطلبانه به کودکانی که تحت خشونت خانگی بودند کمک میکردم. پول در جیبمان کم بود، سیب رسیده می خوردیم، نان می پختیم در خانه متروک ما که سالنی داشت بسیار بزرگ در نزدیکی یک رودخانه. شروع کردم به درس خواندن فارسی روی یک فرش پرتغالی. واژگان جدیدی را که یاد می گرفتم از فارسی به پرتغالی ترجمه می کردم، آن دفترچه هنوز پیشم هست، زبان ایتالیایی را در دلم نگه می داشتم و در عین حال پیوندهای مرموز بین فارسی و پرتغالی جانم را از هیجان سرشار میکرد.
در آن میان از فارسی به ایتالیایی شعر ترجمه میکردم، گویی یک آگاهی زبانی جدید در گلوی من به دنیا می آمد، شبیه یک پرده صوتی تازه، عمیق و ژرف، بین نگاه و دل و لبهایم. بعد از چندین سال فهمیدم که زبان فارسی داشت بر من نازل می شد با شکوه فره ایزدی در زمانهای قدیم یا با محبت صدای خدا که در باغ عالم طنین مییابد. بعد از چندین سال خودم را ناتوان احساس کردم، در حال فرا آموختن زبانهای جدید، متوجه این می شدم که فارسی و پرتغالی تلفیقی بودند از سیم و زر تاجی که بر دلم نهاده بودند. مزرعه ها را کشف می کردم، از زیبایی دردناک ایران عکس می گرفتم، در حالی که آن دو زبان، رمز عشق بین گلو و خدا و زمین و زمان را به نگاهم می سپردند.
هر شب در جان من آتشبازی بود. کشف کردن شعر کلاسیک فارسی برای من فرصتی فراهم آورد تا حضور گذشته را هم در زمان حال و هم در ساختار جهان و معانی ژرف اشیا پیدا کنم.
با شعر فارسی بود که معانی قدیم در مقابل نگاهم حضور یافت، بدون پرده های مکتبی و دانشگاهی، شعر با من سخن می گفت با شیوه ای که زیبایی مطلق هستی را در من معنکس می کرد.
تنها ارزش تحقیق ادبی ام این است که می خواهم حقیقت شعر را کشف کنم همراه با نگاهی بر روشهای مسلط شدن سخن بر عالم. ایران یک اقیانوس زیبایی است، هم در گذشته هم در حال حاضر و هم در سخنش. برای من این فضا کافی است، در محل تلاقی آن با پرتغال، می خواهم دنبال آن حقیقت بگردم که هیچ درس عینی و مکتبی نمی تواند برای من فراهم کند. در معبد علم پا نهادهام تا نشان بدهم که نباید زیبایی گلها در خشکی یک تالار تشریح بکشیم بلکه باید ببوسیمشان و با جان و روحمان درکشان کنیم. اطلاعات تاریخی، روش بلاغی، ترجمه تحت اللفظی، تحقیق در آرشیو، وسایلی بیش نیستند که باید در خدمت منظره ای که می خواهیم طی کنیم. و ترجمه ادبی و تدریس تنها مسیرهای محوری هستند که معنی واقعه ای این منظره ادبی را استوار می سازند. باید از این مسیرها روزی بگیریم تا مثل پیغامبرانی زندگی کنیم که در مینیاتورها صورتشان از نقاب آتش پوشیده است. این جهان سرشار است از انعکاس نام های خدا، شعر فارسی درخشانترین پرتو است از این تجلی و ما را نجات خواهد داد.هیچ وقت انسانی کامل نخواهم بود. ولی مچ دست و رگ گردنم را به ایران و زبان فارسی تقدیم کردم تا کاملا انسان شوم.